چه حس خوبیست کنار تو بودن

مانده ام بین زمین و آسمان
این منم تنها خاموش و بی پایان دستانم از هرچه داشتم خالیست پاکیم رو به زوال و دلم از عشق تهی است مانده ام بی تو در این دوزخ پست تا تو با گرمی دستان توانایت بدهی بر من مسکین قدحی شوق نفس به تو می اندیشم به تو که این همه خوب و پاکی من تو را می خواهم تو که در هر نفست بوی خدایم جاریست مانده ام با دل بی چاره ی مسکین چه کنم این منم توتی تنها و غریب در تنگه ی تاریک قفس تک و تنها چه غریب می خوانم غزل های غم و اشک و فقان مانده ام بی تو همی تو بمان در پس این کوی مهیب نیاز تو درونم جاریست ای همیشه جاودان...



خیلی از اهنگاتون خوشم میاد![]()
چه راه دور بی پایان
چه پای لنگ!

نفس با خستگی در جنگ
من با خویش
پا با سنگ
چه راه دور!
چه پای لنگ

گره!
دارم براي خودم طناب دار ميبافم
تا صبح تمام ميشود!
تو سلام ميكني
ـ و صبح به خير ـ
چيزي شبيه چشمهات
ميخواهد بگويد
دوست داشتن بيمعني نيست
آنقدرها كه رهگذران بيمعنياند
و بياراده ميگذرند
و هرگز نميفهمند دوست دا ...
طناب داري كه ديشب با تار و پودهاي قلبم بافتهام
هديه ميكنم
با كادويي به رنگ عشق
بازش ميكني
و ميخندي
آه اي نگاه هميشگي
اي هميشه دوست
طناب دار را به تو دادهام
كه فقط تو گردن آويزم كني
چقدر خندهدار است
دستانت به لطافت روزهاي نخواهد آمد
هراسان است
باز هم ميخندي
و مثل هميشه
لبخندهايت دوست داشتني است
هيچ نميگويي
و من چقدر اين روزها
دلم ميخواهد فقط نگاهم كني
و هرگز چيزي نگويي
دارم براي خودم طناب دار ميبافم
و تو با هر گرهاش
به قلبم گره ميخوري